زندگی نه عادت می خواهد نه خاطره ... شور می خواهد
شب در چشمان من است به سیاهی چشم هایم نگاه کن اگر گرفتار هستید راه های فراوانی وجود دارد که نشانه های مثبتی برای شما هستند. این بدین معناست که شما مشتاق پیشرفت هستید. احساس گرفتار بودن بیانگر این است که شما واقعا قصد دارید به جایی برسید و برای پیشرفت های حقیقی آماده اید. این یعنی شما انگیزه بالایی دارید و موقعیتی که در آن قرار دارید بسیار مستحکم است. به هنگام گرفتاری به جای تمرکز بر خود مشکل به عقب برگشته و دور نمایی از آن را ببینید. به یاد آورید که به چه دلیل از ابتدا این راه را انتخاب کرده اید. احتمالا مشکلاتی که اکنون با آن دست و پنجه نرم می کنید در مقابل هدفی که برای خود در نظر دارید بسیار پیش پا افتاده است. همه چیز را در جای واقعی خود قرار دهید وآن گاه می فهمید که چیزی که واقعا شما را گرفتار کرده چیزی به جز نحوه واکنش شما به آن واقعیت نیست. به جای احساس خستگی با اقدام کردن روی راه انتخاب خود کار کنید. اگر اکنون کمی تلاش کنید کمی هم پیشرفت خواهید داشت و کم کم راه خود را پیدا خواهید کرد. از احساس نا امیدی خود بهره گیری کنید و انرژی این حس را به سمت اعمال متفکرانه مثبت هدایت کنید. به زودی وقتی روی بر می گردانید با سپاس و قدردانی به این لحظاتی نگاه می کنید که در آن فقط یک مانع بزرگ را از سر راه خود برداشتید و به سرعت پیشرفت کرده اید. "رالف مارستن" - چون آزارش به مورچه نمی رسید به ناچار با پست سفارشی فرستاد. - دیوار زندان را بلند می گیرند که کسی خودسر وارد زندان نشود. - از خوردن قند حبه ای پرهیز می کند. می گوید بی کله است. - روزنامه هایش را شب ها مطالعه می کند که اطلاعات شب و روز را داشته باشد - بس که فکر به کله اش زد، ضربه مغزی شد. - آن قدر نگاهش را به در دوخت که نخ هایش تمام شد - اره از تبر ایراد می گرفت که با ضربه زدن به درخت شوک وارد می کند. - با آنکه هر روز گوش بچه اش را می کشد، هنوز نمی داند وزنش چه قدر است. - چین با همه ی وسعتش با یک اطو صاف می شود - کسی که سرش کلاه گذاشتند دوست داشت پایش هم کفش کنند. - راهی که همیشه نامرئی ست راهیست که بین دل ها کشیده می شود ... منبع : سایه سار وقتی که دیگر نبود .... دکتر علی شریعتی
چند روز پیش مثل همیشه تو اینترنت در حال جستجو بودم که چشمم به یه مناظره ی جالب البته در قالب شعر افتاد و چون این "جدال شعر گونه" با قطعه ای از "سیمین بهبهانی" (که علاقه ی خاصی به اشعارش دارم) شروع شده بود بیش ازپیش توجه من رو به خودش جلب کرد. این مناظره با پاسخ های "ابراهیم صهبا" به اشعار "سیمین بهبهانی" ادامه پیدا می کنه و با توصیه ی "رند تبریزی" به پایان می رسه ...
"آزار" از "سیمین بهبهانی" یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم پاسخ "ابراهیم صهبا" به "سیمین بهبهانی" یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی پاسخ "سیمین بهبهانی" به "ابراهیم صهبا" گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم پاسخ "ابراهیم صهبا" به "سیمین بهبهانی" دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی پاسخ "رند تبریزی" به "ابراهیم صهبا" و "سیمین بهبهانی" صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
خدا٬ نه برای خورشید و نه برای زمین٬ بلکه برای گل هایی که برایمان می فرستد چشم به راه پاسخ است.
"رابیندرانات تاگور" *** - وصیت کرده ام سنگ قبرم را پشت و رو بگذارند تا بتوانم با مطالعه ی نوشته های آن اوقات فراغتم را پر کنم. (پرویز شاپور) - وقتی به این دنیا پست شدم تمبرم کافی نبود، مطمئنا برگشت خواهم خورد. - سیگارم را که روشن کردم، اولین پکش مزه ی توت فرنگی های گس خاردار می داد. از خواب که پریدم، فهمیدم مرده ام (میلاد تهرانی) - عاشق پرنده ای هستم که آزادی اش را با آب و دانه معاوضه نمی کند. (پرویز شاپور) - برای اینکه پشه ها کاملا نا امید نشوند، دستم را از پشه بند بیرون می گذارم. (پرویز شاپور) - چون روی کیک تولدم "شمع" بود، همسرم را قانع کردم که خواهرم "پروانه" را هم دعوت کند. - عاشق گل همیشه بهار هستم که نمی گذارد پاییز، نان دختر گلفروش را آجر کند. - وقتی چراغ خیالات روشن است، یخ زندگی آب می شود. چراغ ها را خاموش نمی کنم، لامپ کم مصرف زده ام. - دلم برایت تنگ شده است. می خواهم آن قدر اشک بریزم تا غبار فاصله از قلبم تمیز شود. ولی می ترسم "تهران"، "ونیز" شود. (میلاد تهرانی) - دلم از میان ردیف های موسیقی، فقط شور می زند. (پرویز شاپور) - قناعت را باید از سفره هفت سین یاد گرفت که سال هاست تعداد سین هایش تغییر نکرده است. - روی پل صراط پوست موز می اندازم. (پرویز شاپور) - تنهایی آدم را حشره شناس می کند. حتی نایاب ترین عنکبوت های دنیا هم در اتاق من تار تنیده اند (میلاد تهرانی) - اگر مقصد کوی یار باشد امکان دارد همسفر، رقیب از کار در بیاید. (پرویز شاپور) "باربارا آلدریچ"
روز در چشمان من است به سفیدی چشم هایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است به چشمان من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت.
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر ِ بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست
اگر حالت خوب باشد كه موردي براي ناراحتي وجود ندارد اما وقتي مريض هستي باز هم با دو حالت رو به رو مي شوي حالت اول وقتي است كه در حال خوب شدن هستي و حالت دوم وقتي است كه داري از دنيا مي روي!
اگر حالت رو به بهبودي است كه موردي براي ناراحتي وجود ندارد اما اگر در حال مردن هستي باز هم با دو حالت رو به رو مي شوي يا به بهشت مي روي يا به جهنم.
اگر به بهشت بروي كه موردي براي ناراحتي وجود ندارد اما اگر به جهنم بروي آن جا دوستان زيادي در انتظارت هستند كه حتي وقت نمي كني براي آن ها دست تكان بدهي!
بنابراين اصلا وقت زيادي نخواهي داشت كه بخواهي ناراحت باشي پس هميشه شاد باش و بخند.
هرگز براي غروب كردن خورشيد گريه نكن زيرا آن وقت اشكهايت به تو مجال نمي دهد تا زيبايي هاي ستاره ها را ببيني.
"کاریکلماتور" نوعی شیرین کردن سخن و یا شوخ طبعی و یا به عبارت دیگر جملاتی کوتاه با آمیزه ای از طنز است که در قالب های مختلفی چون شعر و جملات قصار پدیدار می شود .. این نام را نخستین بار "احمد شاملو" بر نوشته های "پرویز شاپور" گذاشت. کاریکلماتور حاصل پیوند ۲ کلمه ی "کاریکاتور" و "کلمه" می باشد که در سال ۱۳۴۷ در مجله ی خوشه به سردبیری شاملو به کار برده شد. از نقطه نظر بعضی از اساتید زبان، این واژه جالب و زیبا نیست، کما اینکه شاملو خود نیز می گوید : "چیزی را سر هم کردیم، جا افتاد." پس از پرویز شاپور، از این صنعت ادبی جدید، کم و بیش استقبال شد و آثار زیادی خلق شد تا به امروز که نمونه ای از این آثار را می توان در بعضی از نوشته های شاعران و نویسندگان زیادی همچون "میلاد تهرانی" ِ جوان جستجو کرد.
بدن هامان پوشیده از زخم جراحاتی است که نطلبیده بودیم شان یا سزاوار شان نبوده ایم.
اکنون چه؟
نمی توانیم به عقب بازگردیم و زندگی های مان را دوباره از سر گیریم.
نمی توانیم معصومیت هایی را که از دست دادیم شان٬ دوباره به دست آوریم.
یا غم هایی را که احساس کردیم به شادی و خوشی مبدل سازیم.
اما می توانیم از همین جا ادامه بدهیم،
پس بیا آغاز کنیم.
دستانت را به سویم آور،
چشمانت را ببند.
بگذار اندوه برود،
چرا که به دیروز تعلق دارد،
و بیا ادامه دهیم.
زمین سخت زیر پاها ی مان است.
و خورشید بر صورت مان گرم می تابد فرشته آسمانی نظاره گر جهد و تلاش مان
بدان که لبخند می زند،
و برای مان توان و قدرت می فرستد.
دوستان من٬ نمی توانیم بمانیم و به عقب بنگریم،
مبادا قدم های مان متزلزل شوند.
باید به جلو نگاه کنیم،
چشم ها را خوب باز کنیم،
و به راه رفتن ادامه دهیم،
محکم باش و مگذار از توان بیفتی،
تنها نمی روی،
من نیز تنها قدم بر نمی دارم.
می خواهم که گوش جان به سخنانت بسپارم
حتی اگر در مشکلات خود غرق شده باشم
آن گونه که هیچ کس تا کنون چنین نکرده.
می خواهم تا هر زمان که مرا طلبیدی در کنارت باشم
نه اکنون٬ بلکه هر زمان که خودت می خواهی.
می خواهم رفیق شفیقت باشم٬ می خواهم تو را به اوج برسانم
خواه توانش را داشته باشم٬ خواه از انجام آن ناتوان باشم.
می خواهم به گونه ای با تو رفتار کنم که گویی اولین روز میلاد توست
نه آن روز خاص٬ که تمام روزهای سال.
به حرفهایت گوش خواهم داد.
نصیحتت می کنم .
هم بازی ات می شوم.
گاهی اوقات می گذارم که برنده شوی.
در کنارت می مانم.
در آن زمان که آهنگ نبرد کنی
و در کشاکش مبارزه با زندگی
برایت دعا می کنم.
می خواهم برایت بهترین دوستی باشم
که تا کنون داشته ای.
امروز٬ فردا و فرداهای دیگر
تا آخرین لحظه حیاتم
می پرسی چرا!؟!
زیرا تو نیز برایم بهترین دوستی هستی که تا کنون داشته ام!
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت
11:30 توسط آتنا| |
نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت
21:43 توسط آتنا| |
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت
14:38 توسط علی| |
نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت
20:53 توسط علی| |
نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت
9:37 توسط علی| |
هيچ چيز در دنيا ارزش ناراحت شدن را ندارد اگر باور نداري اين مطلب را بخوان. چرا ناراحتي؟ ممكن است هر روز فقط با دو حالت رو به رو شوي وقتي كه حالت خوب است يا وقتي كه مريض هستي.
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت
20:52 توسط آتنا| |
نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت
18:51 توسط آتنا| |
نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت
17:58 توسط علی| |
این جا با هم ایستاده ایم٬ ملبس به رنج هامان
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت
18:33 توسط آتنا| |
می خواهم برایت بهترین دوستی باشم که تا کنون داشته ای.
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت
12:27 توسط آتنا| |

